دیروز شد 1 سال...
صبح ساعت 8:30 منو اجی و شوهرش رفتیم بیمارستان بعدش من رفتم سرکار.
دل تو دل هیچکی نبود منم ساعت 12 کارو تعطیل کردم و رفتم بیمارستان اما هنور نوبت عمل اجی نشده بود...
ساعت 2 بعدازظهر بود ک نوبتش شد و رفت اتاق عمل ماهم پشت در اتلق عمل دل تو دلمون نبود.... همه کلی استرس داشتیم یا صدای هر نوزادی فکر میکردیم نوزاد ما بدنیا اومد.
انتظار بپایان رسید و بهار خاله ساعت 2:30 بعدازظهر یک سال پیش بسلامت کامل بدنیا اومد و شد همه چیز خاله اش.شد تنها دلخوشی خاله اش. شد یاعث خنده های خاله. بدون اون نمی تونم زندگی کنم.
امیدوارم خدا ب هرکسی ک بچه ندارن بچه بده. میگن بچه شیرینه همینه... خیلی حس خوبیه خخخ مادر نشدم ولی مادر خونده بهار بحساب میام خخخ حاضرم همه چیزمو بش بدم فقط اون بخنده. چون اون بخنده منم می خندم.
امیدوارم همیشه زیر سایه پدر و مادرش و همچنین خاله اش روزای خوبی و سپری کنه و لبش همیشه خنده باشه . بلند بگین آمین....

ما را در سایت دل شکسته... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 41