بعد مدتها مسعود دیدم

خرید بک لینک

سلام میدونم خیلی وقته ک نیومدم ن ج کامنتا دادم ن پستی گذاشتم

دست و دلم ب اومدن نبود شرمنده و البته اتفاق خاصی هم نیوفتاد ک بخوام بنویسم ولی امروز...

از 4شنبه اتفاقای جدیدی برام افتاد...

از وقتی سریال ماه رمضون شروع شد یه پسری تو سریال بازی میکنه ک شباهت خیلی کمی با مسعود داره ( نمیدونم چقدر از مسعود یادتونه همونی ک رفت با نسرین ازدواج کرد)

هردفعه این پسرو میبینم خیلی یاد مسعود میوفتم تا اینکه چهارشنبه بعد کارم داشتم میرفتم خونه و هر روز هم از رو عادت و میانبر از کوچه مسعود اینا رد شدم تا اینکه دیدمش...

اینم بگم ک ی وقت فکر نکنید برای دیدن مسعود همیشه از اون مسیر میرم ن، من راه میانبر میزنم تا زودتر سرکار برسم حتی وقتی از اونجا رد میشدم خبر نداشتم ک خونه اونا تو اون کوچه تا اینکه ی روزی فهمیدم خونه شون تو اون کوچه و البته حدس میزنم ک خونشون کدوم باشه!

داشتم از اون کوچه باریک رد میشدم ک دوتا ماشین کنار هم ایستاده بودن و راننده ها باهم حرف میزدن و خیلی سخت میشد ک من از کنارشون رد شم، ایستادم تا ماشین بره و منم برم یک لحظه چشمم ب راننده ماشین افتاد و ی لحظه آنی اونو دیدم... انقدرم شیشه ماشینش خاک داشت ک خیلی واضح نمیشد اونو دید ولی با همون لحظه کوتاه اونو تشخیص دادم.

اینم باید بگم ک اون اصلا منو یادش نیس، اون زمان فکر کنم سال 89 بود ی عکسی ردوبدل کردیم ولی بعدش اون بیشتر از خودش عکس داد و البته فیس بوکشو پیدا کرده بودم و هر روز عکساشو میدیدم و اینجوری شد ک چندباری ک تو خیابون دیدمش شناختم مطمئنا اون اصلا منو یادش نمیاد!

از وقتی دیدمش و اینکه کنار راننده ی آقای مسن بود و حدس زدم ک باباشه ی لحظه دلم شک زد هنوز با نسرین هس یا جدا شده؟!

خیلی کنجکاو بودم بدونم خانواده مسعود بالاخره نسرین و بعنوان عروسشون قبول کردن یا ن!!

این حس داشت منو میکشت تا اینکه تصمیم گرفتم بهش ز بزنم.

4شنبه ز نزدم گفتم فردا صبح ز بزنم ک سرکار باشه و نسرینی هم کنارش نباشه.

البته اینم بگم ک 90درصد حدس میزدم ک بعد ازدواجشون نسرین ب مسعود گفته ک ی خط دیگه بگیره و البته منم نمی خواستم ک تلفنی باهاش حرف بزنم فقط می خواستم ز بزنم ببینم صدا خودش هس یا ن اگه هس حرف نزنم و قطع کنم و بهش پیام بدم و البته چی بگم و از کجا شروع کنم نمیدونم اینا تفکراتی بود ک ی لحظه از ذهنم گذشت.

تا رفتم خونه شماره شو ک تو دفترچه تلفنم نوشته بودم پیداکردم و رفتم دیدم ک از اون خطش تلگرامی نداره ناامید شدم؛ اگه فقط ی عکس ازش رو پروفایلش میدیدم دیگه نیاز ب ز یا اس هم نبود.

تا 5شنبه صبح ک ز زدم و دیدم خطش خاموشه...

همین الان نشسته بودم و داشتم روزایی ک با مسعود گذرونده بودم هرچند کوتاه بود ولی شیرین بودو مرور میکردم...

اولین چت ما ماه رمضون بود شبا از ساعت 11 تا سحر باهم چت میکردیم... و چ حیف ک ردش کردم و چ حیف وقتی خواستمش اون مال کسی دیگه بود...

یهو یادم اومد آیدی فیس بوکشو دارم بعد 1سال فیس بوکمو باز کردم و رفتم تو صفحه اش، مطمئن بودم ک هیچ عکسی نذاشته یعنی فعالیتی نداره، دیگه وقتی منی ک همیشه تو فیس بوک بودم و الان یک سالی میشه ک طرفش نرفتم چه برسه اونی ک اصلا اونجا فعالیت نداشت تا اینکه...

تا اینکه دیدم چندتا عکس بچه هست یکی برا پارسال یکی هم برا چند روز پیش...

عکس ی پسر بچه بود اسمش هم نیکان بود...

آره پسر مسعود بود...................نگران

رفتم اینستاشو سرچ کردم دیدم اونجا فقط ی عکس از پسرش هس خیلی دلم می خواست خودشم می تونستم ببینم رفتم تو فالوراش ببینم پیج نسرین هس ک اونم بود ولی پیجش بسته بود امیدوارم منو فالو کنه و بتونم عکساشون و ببینم البته از پیج شخصیم اونو فالو نکردم ی پیج متفرقه...

از حسم بخوام بگم....چشم

حالم ن خوبه ن بد... خوبم چون خوشحالم اون عشق افلاطونیش انتها نداشت و همچنان ادامه داره، حالم بده چون می بینم آدمای هم دوره من همه شون ب ی نقطه ای از زندگی رسیدن ولی من هنوز تو نقطه صفر این زندگیم و بدتر از همه اینکه همیشه از خدا کسایی ک خواستم و بهم نداد...

نمیدونم آخرقصه من چی میشه ، امیدوارم آخر همه قصه ها خوب تموم شه!

 

این شبا منو از دعاهاتون بی نصیب نکنید!

دل شکسته......

ما را در سایت دل شکسته... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 25 تاريخ: پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت: 23:36

صفحه بندی