
سلام میدونم خیلی وقته ک نیومدم ن ج کامنتا دادم ن پستی گذاشتم دست و دلم ب اومدن نبود شرمنده و البته اتفاق خاصی هم نیوفتاد ک بخوام بنویسم ولی امروز... از 4شنبه اتفاقای جدیدی برام افتاد... از وقتی سریال ماه رمضون شروع شد یه پسری تو سریال بازی میکنه ک شباهت خیلی کمی...
ادامه مطلب
وقتی یاد اسم وبلاگم میوفتم یاد روزی میوفتم ک آجیم گفت این چ اسمیه اما این می تونم بگم تنها چیزی بود ک کسی نتونست نظرمو عوض کنه و این اسم و گذاشتم و چقدر هم این اسم بهم میاد چون سالهاست ک دارم با خودم حملش میکنم و چقدر هم حقیقت داره .... دل شکسته!!!! می خواستم مثل هر سال روز اول عید بیام وسالی ک گذشت...
ادامه مطلب
سلام... خیلی وقت بود دست ب قلم نشدم خیلی وقته از حرفای تو دلم اینجا حرفی نزدم خیلی وقته بغض تو گلوم گیر کرده بود. این روزا کمتر ب خودم فکر کرده بودم و ب خودم کمتر رسیدم بیشتر وقتم برای فروش کانالمون رفت! ب آجیمم گفتم از سال جدید از این کار انصراف میدم ی بار اومدم خوبی کردم براش همیشگی شد و عادت... کلا نشد ب کسی خوبی کنم و اون سواستفاده نکنه حتی بم میگه شنبه ها ک همیشه اینجایی بعد کارت یه دوشنبه ها هم بیا بهار نگه دار من برم باشگاه. من برای بهار جونمم میدم انقدر دوستش دارم و بهش وابسته ام ولی ی و...
ادامه مطلب
سلام به مدت 2 هفته ای ک داداش اومد سرم شلوغ بود و نشد بیام وبلاگم البته از اونجایی ک داداش اینجا بود اجی اینا هم اینجا بودن و بهار فسقل خاله هم اینجا بود و تمام وقتم و پر کرده بود. از طرفی هم کلاسای شنا اخراش بود یعنی اینطور بگم سرم انقدر شلوغ بود ک صبح ساعت 7 بیدار میشدم سرکار سرم شلوغ میرفتم خونه یا کلاس شنا داشتم یا با داداش ظهرا بیرون بودمو بازار یا بهار پیشم بود و اصلا وقت ظهرا خوابیدن نداشتم. و اینجوری شد ک خسته و کوفته بودم تا یه روز مریض شدم و تب و لرز کردم. حالا همون موقعی مریض شدم ک 3ت...
ادامه مطلب
دیروز شد 1 سال... صبح ساعت 8:30 منو اجی و شوهرش رفتیم بیمارستان بعدش من رفتم سرکار. دل تو دل هیچکی نبود منم ساعت 12 کارو تعطیل کردم و رفتم بیمارستان اما هنور نوبت عمل اجی نشده بود... ساعت 2 بعدازظهر بود ک نوبتش شد و رفت اتاق عمل ماهم پشت در اتلق عمل دل تو دلمون نبود.... همه کلی استرس داشتیم یا صدای هر نوزادی فکر میکردیم نوزاد ما بدنیا اومد. انتظار بپایان رسید و بهار خاله ساعت 2:30 بعدازظهر یک سال پیش بسلامت کامل بدنیا اومد و شد همه چیز خاله اش.شد تنها دلخوشی خاله اش. شد یاعث خنده های خاله. بدون ...
ادامه مطلب
این روزا اشک مهمون شب و روزام شده. این همه سال اشک و بغضی نبود یهو الان فوران کرده طوریکه شده همراه همیشگی من مخصوصا موقع خواب. یعنی تا با خودم حرف نزنم تا قطره اشکی نچکه خوابم نمیبره. البته از این وضعیت اصلا راضی نیستم خودمم خسته شدم از این بلاتکلیفی از این توهماتم و بیشتر امید به همون 1درصد بهم رسیدن. از خدا می خوام حداقل بیاد و حرفامونو بزنیم تا ردم کنه و اینجور بشکنم نه بخاطر انتظار و امیدای الکی داشتن... دیشب عروسی هم نتونست حالم و بهتر کنه البته شاید بخاطر این باشه ک نرقصیدم. عروسی دختر هم...
ادامه مطلب
و باز هم دل شکسته.... و باز هم نرسیدن... و باز هم .... امروز اونجوری ک انتظارشو داشتم پیش نرفت اونجوری ک دوست داشتم نشد ک ببینمش و حرفای دلمو ک خیلی وقت بود سنگینی میکرد تو دلم و بزنم... اما طلسم بالاخره بعد ماها شکسته شد و اومد و دیدمش. رفتیم تو یه کافه نشستیم... خواستیم بریم همون جای همیشگی اما نشد چون خیلی دیروقت اومد منو دید و منم زودی باید خونه میرفتم ترجیح دادیم یه جا نزدیکی بریم. یعنی از اول تا آخر فقط داشتیم از خاطرات دوران دانشگاه می گفتیم و دوستامون... کل 45دقیقه شد حرفای اونا... هیچ ح...
ادامه مطلب
مشاهده یادداشت خصوصی...
ادامه مطلب
سلام دوستان عزیز مرسی ک حال منو می پرسیدید. باید بگم اون شبی ک دیدمش و تا شب خیلی بم بد گذشت. از فرداش من دیگه اون هدی نبودم... وقتی دلم خلاص شد از انتظار و واقعیت و فهمید با قضیه داشت کنار میومد چون خیلی خوب با قضیه کنار اومد . از فردای اون روز مهمونی و عروسی بودم یا پیش بهار بودم ک وقت وقته خوشی بود و جا برا فکر کردن و غم و غصه نبود... فقط هر ازگاهی با شنیدن آهنگ یا جایی ک ازش خاطره دارم یه نگاه کوچیک ب گذشته میکنم و یادش میوفتم اما هی مغزم و کنترل میکنم ک بهش فکر نکنم و تا جایی هم موفق ...
ادامه مطلب
سلام... خیلی وقت می خواستم بیام و بنویسم اما وقت نمیشد. این روزا اتقدر مغازه شلوغه اعصاب خوردکنیه... 14مهر دوستم فائزه گفت باهاش برم کلاس زبان چند وقت پیش هم رفته بودم و تو جمعشون بودم اون روز هم رفتیم اما هیچکی نیومده بود یا خواب مونده بودن یا سرما داشتن یا نیوشا ک تو راه بودو نرسیده بود .بعد دیدیم شاهین لیدر کلاس اومد و گفتیم کلاس کنسل اونم پیشنهاد داد ک بریم یه جا بستنی بخوریم. ماهم زنگ زدیم ب نیوشا ک میایم دنبالش. هیچی رفتیم دنبالش و تو راه بودیم و می گفتیم و می خندیدیم و اصلا نمیدونست...
ادامه مطلب
امروز با اینکه با فائزه بیرون بودم و کلی خندیدم ولی یه غم خیلی بزرگ تو دلم بود ک اومد اینجا بنویسم مگر دلم اروم بگیره و چشام اشکاش تموم شه. بعد از روزی ک اونو از دست دادم تا الان یه قطره اشک هم نریخته بودم اما امروز... اما الان... اشکا تمومی ندارن... امروز نیوشا نشد باهامون بیاد منو فائزه بودیم و یکی از دوستای دانشگاهش ک خیلی وقت بود ندیده بودش البته این آرش دوست شاهین اینا هم میشه اصلا اشنایی فائزه با شاهین آرش بود و بعدش ک کلاس زبان و راه انداختن. اما خود آرش تو جمعشون نبود چون چالوس سرکار میر...
ادامه مطلب
روزگار خیلی نامرده... انقدر نامرد ک دلخوشی های زندگیم و ازم میگیره. چیزی ک گفتم بعد چند ماه جوابش میاد و.میام بهتون میگم امروز جوابش اومد و باید بگم باز هم نشد... انقدر این بار همه مون فکر میکردیم جواب اکی ولی بازم نشد... 2 سال پیش هم همین وضع بود 2سال پبش هم بازم بم ویزا نداده بودن برم پیش داداشم.... اینبار انگار همه چیز دست ب دست هم داده بودن ک بم بگن تو میری بازم تلاش بکن. یه روز داشتم با دوستام چت میکردم ک بحث ب سوئد و این حرفا کشید گفتن بازم درخواست بده شاید بشه. حالبیش این بود فردای همون ر...
ادامه مطلب
امروز تولد نیوشا بود با بروبکسمون یعنی فائزه و نیوشا و امین رفتیم بیرون. مثل همیشه همون آهنگای خاطره انگیز و خوند. و مثل همیشه اشک تو چشام جمع شد تقصیر خودم نیس نمی تونم جلو خودم و بگیرم همش هم دلم می خواد اون لحظه هق هق گریه کنم ولی خب من ادمی نیستم تو جمع گریه کنم. باید بگم با اینکه از میلاد ج رد شنیدم باید بگم بازم بهش فکر نمیکنم دروغ گفتم.... اره نمی تونم وقتی اهنگ غمگین گوش میدم اون تو ذهنم نیاد. نمی تونم وقتی یه عاشق و معشوق یا دوست دختر/پسر میبینم حسرتشون نخورم و افسوس نخورم ک کاش ما هم ج...
ادامه مطلب
امروز وقتی عکسشو تو اینستا دیدم ک رامسر بود یه جوری شدم... من عاشق رامسرم یعنی طوریکه دلم می خواد برم تو اون شهر زندگی کنم ؛ برا همینه ک بهش میگن عروس مازندران چون خیلی قشنگه! یهو دلم خواست منم الان اونجا بود... یهو دلمم اونم خواست... نمی تونم جلو خودم و بگیرم وقتایی ک دلم براش تنگ میشه و گریمم میگیره بهش پیام ندم. هرچند شده یه شعری چیزی می فرستم. نمی تونم ولش کنم... نمی تونم فراموشش کنم . نمی تونم دلم و راضی کنم با تمام بی توجهیات اون ب من بیخیالش شم... دلم باهام راه نمیاد... یه وقتایی بچه خوب ...
ادامه مطلب